سرای عشق و علاقه

داستان کوتاه
نویسنده : مهدی شاهین - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
 

سلام به همگی  نقل قولی حکیمانه در قالب داستانی کوتاه براتون تهیه کردم امیدوارم مفید واقع بشه
کمی وقت بگذارید و این داستان کوتاه را بخوانید مطمئناً چیزهای زیادی را میفهمید و درک میکنید

 

چند وقت پیش زمانی که بستنی خیلی گران نبودیک پسر ده ساله به یک کافی شاپ رفت موقعی که پشت میز نشست از گارسون پرسید قیمت بستنی گردویی چقدر است او گفت 50 سنت

پسر از جیبش پول درآورد و آنرا شمرد سپس پرسید قیمت بستنی ساده چقدر است؟

آنجا افراد دیگه ای هم بودند که منتظر بستنی بودند!!

گارسون با بد اخلاقی و بی حوصلگی با تندی گفت 35 سنت است

پسرک دوباره پولش راشمرد و گفت لطفا یک بستنی ساده بدهید

گارسون بستنی را همراه با صورت حساب برای او برد.

پسر بستنی را خورد و پولش را به صندوق پرداخت کرد

وقتی گارسون میز را تمیز میکرد شروع کرد به گریه کردن.....در گوشه بشقاب 15 سنت بابت انعام برای او گذاشته بود!!!!!!!

بله پسر به جای بستنی گردویی بستنی ساده خورد تا بتواند به او انعام بدهد!!!!

چطور بود دوستان من که تحت تأثیر قرار گرفتم

امیدوارم برای شما هم همینطور بوده .....

درواقع اگر بخواهیم به هم کمک کنیم میتوانیم فقط کافیه بخواهیم

در ادامه مطلب نیز داستان دیگری نهفته که همین منظور را میرساند در قالبی دیگه پیشنهاد میکنم اگه حوصله کردین آن را نیز مطالعه نمایید


پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران
FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .

 

ودر پایان سخنی گهر بار از استاد:

ترجیح می دهم که صراحی های الماس احساسم، اندیشه هایم، معانی طلای کلمات اهورائیم را که رنگ

و طعم وحی دارد و لطافت الهام، همواره تا مرگ من پنهان ماند و حتی بشکنم و بدست این نگاه ها و

 فهم های پیر ُسرفه ای مسلول خر نیفتد

 علــــی شریعــــتی

"""دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند"""

فدای شما شاهین