سرای عشق و علاقه

باز هم باران
نویسنده : مهدی شاهین - ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
 

سلام

باران را خیلی دوست دارم.خیلی بیشتر از آنچه تصورش را بکنید.همینقدر بگویم که وقتی باران میبارد امکان ندارد مرا زیر سقف یا هر سایه بان دیگر ببینید.باران که می آید عاشق می شوم عاشقتر از همیشه و شروع می کنم به کوچه گردی.

کوچه های غربت اگر چه عاشقانه نیست اما ترانه های من از آنجا به معراج عشق می روند. خیلی وقت است که باران نیامده خیلی وقت است که از فرق سر تا عمق کفشهایم خیس نشده خیلی وقت است که ترانه های بارانی نگفته ام.

خیلی وقت است که تو را ندیده ام پاییز دیگر خواهد رسید و باز باران خواهد بارید تو هم که میایی پس دیگر هیچ چیزی برای گریه کردن کم نخواهد بود. منتظرت می مانم تا تو بیایی و من زیر باران-خیس خیس- به تو بگویم:** دوستت دارم **


 
 
رابطه عشق و دیوانگی
نویسنده : مهدی شاهین - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
 

سلام خدمت همگی دوستان ولادت بانوی بزرگ اسلام و روز زن رو به همگی شما دوستان بخصوص بانوان محترم تبریک و تهنیت میگم امیدوارم همواره شاد باشید و عاشق.

 

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.  

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند

دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

 

 

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. 

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق. 

او از یافتن عشق ناامید شده بود. 

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.  

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.  

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.» 

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

موفق و موید باشید