سرای عشق و علاقه

آغوش مادر و آرامش
نویسنده : مهدی شاهین - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥
 

 

مادر یعنی عشق ..

مادر یعنی اسطوره از خود گذشتگی و ایثار
مادر یعنی زندگی..
و آغوش مادر یعنی همه چی...
قلب
 
یعنی تنها چیزی که من از این تصویر برداشت میکنم و میبینم آرامشه..
قلب

به کانال ما بپیوندید..
خجالت
👇👇
https://telegram.me/EshghoAlaghe

قلب

 

 
 
پاییز برگ ریز هزار رنگ
نویسنده : مهدی شاهین - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥
 

پاییز مرا عاشق می کند ،

باران عاشق تر ...

حالا تو بگو . . .

این باران پاییزی با من چه می کند ؟؟؟قلب

 

دوستان برای دیدن مطالب بیشتر لطفا به کانال تلگرام ما مراجعه کنیدقلب

منتظر حضور گرمتون هستیم 


لینک ادرس تلگرام ما: 

https://telegram.me/EshghoAlaghe 


 
 
عشق من
نویسنده : مهدی شاهین - ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥
 

 
تشنه ام امشب
گر باز خیال لبِ تو

خواب نفرستد و از
راهِ سرابم نَبَرَد

کاش از عمر
شبی تا به سحر
چون مهتاب

شبنمِ زُلفِ تو را
نوشم و خوابم نَبَرَد

#اخوان_ثالث
دوستان از کانال تلگرامی سرای عشق و علاقه هم بازدید کنید و مارو حمایت کنید
لینک تلگرام ما:     EshghoAlaghe@

قلب


❤️💜❤️
https://telegram.me/EshghoAlaghe

 
 
بازگشت دوباره به دنیای وبلاگ
نویسنده : مهدی شاهین - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٤
 

باسلام به همگی دوستان در دنیای بیکران مجازی

بالاخره درسم تموم شد و مهندس شدم

بعد از چند سال دوری از دنیای وبلاگ نویسی میخوام دوباره به دنیای وبلاگ برگردم

کجایید دوستان قدیمی

شاهین برگشتهنیشخند


 
 
تیکه انداختن به دخترها
نویسنده : مهدی شاهین - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
 

سلام به همگی دوستان 

امروز تصمیم گرفتم یه کوچولو شیطنت کنم آخه خیلی وقت بود سر به سر دخترا نزاشته بودم دلم تنگ شده بود برای کامنتای پر احساس و پر از شکوایتون به همین خاطر تصمیم گرفتم یه کوچولو برگردم به عقب به زمانی که با دخترا کل کل میکردم امیدوارم کسی از دستم ناراحت نشه و به دل نگیره اینا همش شوخیه و این یه داستانیه که دوستم برام نقل کرد و منم براتون گذاشتم امیدوارم لذت ببرید

یه استادی بود خیلی شوخ و در عین حال شیطون که هر سری میومد سر کلاس به دخترا تیکه مینداخت . یه بار دخترای کلاس تصمیم میگیرن با اولین تیکه ای که استاد به دخترا انداخت همگی با هم به اتفاق از کلاس برن بیرون . قضیه به گوش استاد میرسه از کجا یکی از پسرا از زیر زبون دوست دخترش میکشه بیرون جلسه بعد استاد ما یکم دیر میاد سر کلاس وتا وارد کلاس میشه بر میگرده رو به دخترا و میگه از انقلاب داشتم میومدم سر کلاس دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده منم کنجکاو شدم و رفتم جلو پرسیدم چه خبره ؟؟؟یکی از آنها گفت با کارت دانشجویی شوهر میدن! استاد هنوز حرفش تموم نشده بود که دخترا همگی پا میشن  برن بیرون!!!! هنوز از پشت میزاشون بیرون نیومده استاده میگه کجا میرید؟؟؟ وقتش تموم شد تا ساعت 10 بود!!!!!!!!!!نیشخند

اینم یه نما از دبیرستانهای دخترانه ما

 

 

تقصیر ندارند البته چون بیرون که نمیتونن خودشونو خالی کنن مجبورن تو کلاس درس این کارا رو بکننقهقهه

برای همتون آرزوی سلامتی دارم

موفق و موید باشید


 
 
دکتر شریعتی
نویسنده : مهدی شاهین - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
 

 سرمایه عمر یک نفس است ،آن یک نفس هم برای یک هم نفس است،گر با هم نفسی لحظه ای نشینی،مجموع حیات عمر،همان یک نفس است

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند

..

اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی

و من شاید کمر شکسته ترین بودم

 

اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم

اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود

ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد

اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا بود

ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید

 

اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم

اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

اگر خداوند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

موفق و موید باشید دوستان

 


 
 
← صفحه بعد